بوی گِل باران خورده
اجاق کهنه ، ولی گرمِ مادربزرگ
شش، هفت، ده سالگی ام
خاطره ی آسمان بلندی که پر بود از ابرهایی که آن را نقاشی می کردند
صدای وحشی باران که جنون آسمان را با غرور فریاد میزد
رقص قطره ها در سقف و سقوط آزادشان تا ته ظرف کف اتاق
از آسمان کوتاهی که ملتمسانه روی زمین پهن شده است بیزارم
از قطره هایی که انگار از سر بیحوصلگی خودکشی میکنند بیزارم
با این باران دلمرده می بارم
شاید بیاد بیاورد جنون باریدنش را، وقت شش، هفت، ده سالگی ام
کو آسمان بلندم
کوباران مستم
کومادربزرگم
کو شش، هفت، ده سالگی ام
من جا گذاشته ام، گم کرده ام شاید
نفس هایم را، شادیهام را، زندگیم را
در شش، هفت، ده سالگی ام...
محمد 26/شهریور
جاده ای کوتاه
گامهایی بلند
فرصت لبخندی نیست، حتی فرصت اندیشه ی لبخندی
که بود زمزمه کرد؟ "وقت هست، بسیار..."
بازم عصر جمعه و عهد کهنه ای که با هم داریم
آخرین قطره خبر میده که شب شده...
زمانی سقف اتاقم آنقدر بلند بود
که لاشخورها درآن پرواز می کردند!
محمد- آذر۸۷
گفتمش سیب
چه سیبی؟
سیب سرخی که روان است
به یک آب
و دل من پی او
خسته و بی تاب
گفتمش ماه
چه ماهی
که نتابیده به شب های من و دل
دل من باز کشد آه
گفتمش نور
چه نوری؟
که ندارد خبر از ظلمت تاریک شب من
که ندارد خبر از این دل پر تاب و تب من
گفتمش جام
چه جامی؟
پر آتش پر حسرت
چه دلم سوخت از این آتش و حسرت
گفتمش شعر
چه شعری؟
که ندارد خبر از این تن تبدار
که نگوید به من از لحظه ی دیدار
گفتمش عشق
چه عشقی؟
نزند سر به شب من
نگذارد لب خود را به لب من
گفتمش راز
چه رازی؟
همه آگاه از این راز
همه گفتند به خنده
ای عجب راز
شرمگین شد دل من باز
زندگی شاید همین باشد
خاطره ی قلبی در فنجان !
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که با من آشناست
آسمانش را می شناسم
و پرندگانش را
تا پوشش دلتنگی را بردارم
و دلمردگی غربت را
بر زمینش بگذارم
تا نرمی نگاههای عاشقانه را
دیگر بار به خاطر بسپارم
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که با شبش آشنایم
و با ستارگانش
که شب را همیشه روشن نگه می دارند
و مرا تنها نمی گذارند
بی درنگ باز می گردم
به سرزمینی که به وسعت یادهای من است
تا با پرندگانش پرواز کنم
تا با گیاهانش برویم
تا با گلهایش بشکفم
تا با خورشیدش بدرخشم
تا با نسیمش بوزم
تا همراه بارانش ببارم
بی درنگ باز می گردم
به ریشه ام
به خویش
به حقیقت
بی درنگ باز میگردم
تا چشمهایم می بیند
تا گوشهایم می شنود
تا پاهایم می رود
بی درنگ باز می گردم
بی درنگ باز میگردم
چشمهایم را می بندم
تا به آبی های دیروز بازگردم
به نگاهی که دستان چروکیده ی مادربزرگ را می پایید
به لحظه هایی که بوی کاه گل می داد
به ثانیه شماری ها تا رسیدن صبح
به شوق دندان زدن سیبی که در کیف مدرسه جا خوش کرده بود
از آن روزهای آفتابی جز خاطره ای نمانده
شاید این روزهای سرد مه گرفته ی تلخ
خاطره ی شیرین فردا باشد
کاش فردا هرگز از راه نرسد !
کاش امروز هرگز از راه نمی رسید
امروزی که یادش بخیر های فرداست !
کاش به گذشته ها بازگردیم
به لحظه ای که خدا برای پیدایش انسان تصمیم می گیرد
شاید این بار منصرف شود ...
محمد بامداد ۱۹/ آذر
به دنيا آمدم
قبل از انكه تبسم را دريابم
به سكوتم راندند
سكوت ، سكوت ، سكوت ...
و آنگاه كه سخت به اشكهايم محتاج بودم
به تبسمم محكومم كردند
و سقوطم را در هنگامهي سرورشان
در زير تيغ آفتاب ، نديدند
من يک آدم برفيام !
محمد ۳۰/آبان
مرغ سحر می خواند
تازه چشمانم را
دعوت کردم
تا کمی خواب به منزل آرند
آه !
یاد آنها که عزیزند به خیر...
تن من یخ زده در قبر سکوت
دلم آتش زده از سوزش تب
دست به گیسوی شب بردم
ترسید
هراسان خودش را پس کشید
گفتم نترس دختر !
من آفتاب نیستم
سایه ای جامانده از عصرم
کودکان پاپتی هم رهایم کرده اند
اینجا کسی مرا راه نمی دهد درون خانه اش
تو دیگر نرو !
اما دخترک رفت
گم شد در میان درختان جنگل
نشستم بروی تخته سنگی سفت
نسیمی از سمت مغرب می آمد .
آیا اینجا آخرین مقصد بود ؟ !
مقصد بد..
یا من اشتباه آمده بودم ؟ !
مسافر نا بلد..
یا کسانی گمم کرده بودند ؟ !
خدایان دروغین..

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟
من متولد پائیزم
فصل دیدن رنگ در بعد نگاه
فصل آرامش دل
فصل غوغای نگاه!
فصل خواهش
فصل سایه
فصل باران
بـــاران!
من در رویایی دور از دسترس!
تو را بردم به فضایی که فقط من بودم و تو!
و نگاه تر شده ات
مرا برد به ما فوق مکان
مرا برد به ماه
مرا برد به ژرفای خیال!
و تو آرام نگاه می کردی
که چرا من آنگونه پریشان
چشم بسته بودم به نگاهت!
و دریغا که نمی دانستی
من دلبسته بودم به نگاهت!
در آن چشمان بزرگ
و در آن لبخند ظریف
و در آن حس ــ و در آن وادی عشق
من گم شده بودم
و متنفر از هر پیدا شدنی!
امشب از آن شبهاست
که دلهره ای در وجودم
تاب می خورد
و مثل کودکی گستاخ
با شیطنتش
مرا به وجد می آرد
امشب اشکهایم سیلاب می شوند
چشمانم تار می شوند
قلمم با کاغذ هم آغوشی میکند
تا صبح
و فردا صبح شعری از عشقشان
به وجود می اید
...
و من
همینجا
پشت کوهها
پشت مرزهای ضد عبور
پلکهای ضد خواب
اشکهای خشک شده در حسرت
انتظار میکشم
آری، پشت نگاهی پر التماس
و آرزوی خستگی ناپذیر عشق
به همراه صدای سکوت تو
منتظر می مانم
منتظر می مانم
منتظر می مانم
چه گریزیست ز من ؟
چه شتابیست به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه ؟
مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج
ای دریغا! که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است
نه چراغی است در آن پایان
هرچه از دور نمایان است
شاید آن نقطه ی نورانی
چشم گرگان بیابانست
می فرو مانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می
گر به هم آویزیم
ما دو سرگشته ی تنها چون موج
به پناهی که تو می جویی خواهیم رسید
اندر آن لحظه ی جادویی اوج !
اسمان است و من و یک پرواز
ما به دنبال چه ایم از اغاز
ما گریزان و شتابان و پریشان حالیم
زندگی چیست کز او می نالیم
زندگی
داستان مردیست
که به نان اندیشید
صبح تا شام دوید
و به نانش نرسید
زندگی
قصه ی پیرزنیست
که پی کارگران می خوابید
پیر مردش شاید
که مداوا بشود
زندگی
گریه ی دخترکی در سبد است
که مادر می خواست
دست ها مشت به دیوار سبد می کوبید
ناز ان دخترک زیبا را هیچ عابر نخرید
زندگی
شاخه گلی پشت چراغ سرخیست
که به دستان ظریف پسری نه ساله
سوی ما می اید
سبز میگردد و از نو حرکت باید کرد
زندگی
تلخ ترین فاجعه ی عمر من است
چه کسی بود مرا دعوت کرد
زود تر باید رفت
زود تر باید مرد...
دلم دریای غم گردیده امشب
به چشمم سیل خون غلتیده امشب
صبوری کن،صبوري كن دل من
كه تنهايي امان ببريده امشب
به مرگ خويش مشتاقم ولي حيف !
لباس عشوه را پوشيده امشب..
محمد ..۲بامداد.۲۷/۱۱
چشمم به کران شب نگه می ساید
وین راه به غم در شده را می پاید
گویند که رفته بر نمی گردد باز
اما دل من می تپد : او می اید...
نگو از گل ، نگو از یخ
که در پاییزم
نگاهم کن ، نگاهم کن
چه دردانگیزم
با من نه گل ، نه آواز
نه آسمان ، نه پرواز
گل مرده ی آوار برگم
پاییزی ام ، هم فصل مرگم
اگر در شب ، اگر در باد
اگر در اشک می رویم
کدامین گل،کدامین باغ ؟
من از پاییز می گویم
اگر ماهم ، اگر خورشید
اگر هم بغض باران
همه عشقم همه بخشش
از اینجا تا بهاران...
وقتی که پوستت
ابریشم سپید تراوا
نیلوفرین همی شود از نیش بوسه ها
احساس می کنم ،
بازارگان عطر و پرند و نورم
در جاده های خرم ابریشم ...
از پیدایش نخستین
تا دم واپسین
دشنه ای در آستین باید د اشت
حساب سود و زیان
بر سرم سنگین است
تا کی این اوراق مشوش را
حمل خواهم کرد ؟
آزمونهای زمانه مرا فریفته است
مشامم با آن همه تیزی
رایحه تجربه را نمی شنود
به رقیب من بگویید
میدان خالی است
و از فتح٬دروازه های افتخار را در برابرش بگشایید
انسان مصیبت
به تسخیر کدام قلعه می روی ؟
به تصرف کدام گنج می شتابی ؟
پریشانیت از چیست ؟
که همچون جن زدگان آسیمه سری
و لذت را از هر دری سراغ می بری ؟
پیامی ندارم
که به تو بسپارم
گوشهایت را کر می خواهم
و چشمانت را کور
تا از هر تصویر به واژه ای نیاویزی
و از هر واژه
انگاره ای نریزی
پتک سالیان بر سر تو
چون آواری همیشگی فرود می اید
خواب سنگین تو را حتی نخراشیده است
آسمان با آن همه ستاره از آن منست
و در خلوتی که همه بالندگی است
به تنهایی رو می کنم
تا در مسیر هجوم
نیزه ای را میهمان نباشم
و صفحه سپید ذهن را
با مضراب شما نخراشم
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند!
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روي خاک افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود !!
زندگی چیست؟!
قصه ای تلخ...
از درد سرشار...
آه! چه ابلهانه درد پرست شده ایم!
محمد...۲۸/۸
يكصد و نهمين سالروز تولد نيما يوشيج گرامي باد...
هان ای شب شوم وحشت انگیز
تا چند زنی به جانم آتش ؟
یا چشم مرا ز جای برکن
یا پرده ز روی خود فروکش
یا بازگذار تا بمیرم
کز دیدن روزگار سیرم
دلم گرفته است ...
دلم مي خواهد چيزي بنويسم،نامه اي ،شعري ،درد دلي،اما ...
يادش بخير،آن روزها،دلم كه مي گرفت،جایی بود برای نوشتن..
آن روز ها دلتنگ بودم...
ولی امروز دلم برای همان "دلتنگي ها" ، تنگ شد ...
راستش ميان خاطره و تداعي دست و پا میزنم.
میان فراموش شده ها غرق مي شوم...
يادش بخير ...
يادش بخير سادگيها،ساده انديشي ها و صداقتها...
اگر تو هم جاي من بودي، دلت مي گرفت، جز خاطراتت چيزي براي مرور كردن داشتي؟!
تو اگر جاي من بودی، غوطه ور در يك دريا تداعي، جز دست و پا زدن چه مي كردي؟!
اينها سياهي نيستند،اينها خاطره ها و تداعی های من هستند!
برای من گنجهاي زير خاكي كه هروقت دست و بالم خالي مي شود به آنها پناه مي برم...
شادي تنها خنديدن نيست....آنهم در اين غمكده!

و فاصله
تجربهيي بيهوده است...
وقتي تو نيستي،
پرنده هاي شاد بهاري،
همان بهتر كه نخوانند...
رقص شمشاد، همان به كه در آغوش نسيم، پا نگيرد...
وقتي تو نيستي،
شاپركها، در پاي كدام گل، به طنازي مي نشينند؟
بوي عشق را، مي شود شنيد،
امّا... كو خبري از تو....
خوشا شرجي هواي عشق...
خوشا از پسِ عشوه اي جانكاه،
لذّتِ حياتي جاوداني،...
چه خوب كه...
حتي به شراب نگاهي، مدهوشم نكردي...
چه خوب كه...
اين اشكهاي نهاني، دامان هيچكس را تر نكرد...
چه خوب كه...
نماندي و ماندم،
هرچند خسته، اما
هنوز در بقچه ام، چند تكه آهي مانده، تا با اشك در آميزم
خدا روزي رسان است...
افسوس که آن شعله ی افروخته افسرد
افسوس که آن عشق نیاموخته پژمرد
افسوس که بی وفا یار سرانجام
دل را بشکست شکسته اش نیز ببرد..
محمد..۲۷/۷/۸۵..۳:۳۰ بامداد
آن زمان كه ديگر نمي توان ازسياهي ها سپيدي ساخت
آن هنگام كه جغد پير ترانه هاي خاكستري بر ديوار اتاقم چنبر مي زند
زماني كه درد خيمه مي بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه اي كه هر ثانيه همانند پتك مي كوبد بر افكارم
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ديوانگي نيست
خودكشي حقارت نيست
خودكشي حماقت نيست
زماني كه مغزم پيش مي رود به هر نا كجا آباد !
وقتي كه غده بد خيم زندگي ريشه كرده است بر روحم
زماني كه براي واژه خوشبختي معنايي نمي يابم
لحظه اي كه چشمانم به هر سمتي مي رود
واژه مصيبت را بر ديواره ها ميخواند
من در مي يابم مرگ را
خود كشي را
خودكشي ضعف نيست
خودكشي درماندگي نيست
خودكشي جهالت نيست
شعار ندهيد كه زندگي زيباست
عشق و اميد وآرزو را غرولند نكنيد
در مي يابيد مرگ را
خودكشي يعني شهامت
خودكشي يعني جسارت
خودكشي يعني رهايي
خودكشي ...
آه..
خودكشي